پیرزنی 91 ساله بعد از یك زندگی شرافتمندانه چشم از جهان
فرو بست. وقتی خدا را ملاقات كرد از خدا چیزهایی پرسید كه
همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود.
مگر غیر از
این است كه تو خالق بشر هستی؟ مگر غیر این است كه همه را
یكسان و برابر آفریدی؟ پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟
خدا جواب داد هر انسانی كه وارد زندگیتان می شود
درسی را به شما می آموزد و با این درسهاست كه چیزهای
مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید.
پیرزن كاملا گیچ شده بود، پس از آن خداوند شروع به
شكافتن مساله نمود. وقتی شخصی به تو دروغ می
گوید به تو می
آموزد كه حقیقت همیشه آن گونه نیست كه وانمود می كنند پس
تو می فهمی كه صداقت همیشه آشكار نیست. اگر می خواهی از
درون قلبهایشان مطلع شوی باید نقابهایی را كه زده اند كنار
بزنی و ماسك خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود
واقعی تو را ببینند.
وقتی كسی از تو چیزی را می
دزدد به تو می آموزد كه هیچ چیز همیشگی نیست و اینكه همیشه
قدر داشته هایت را بدان و از آنها نهایت استفاده را ببر
چرا كه ممكن است روزی آنها را از دست بدهی. حتی اگر این
داشتنی ها، یك دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص
زندگیت باشد. چرا كه فقط امروز آنها در كنار تو هستند و
باید قدر آنها را بدانی. وقتی كسی به زندگیت لطمه و خسارتی
وارد می كند به تو می فهماند كه پیمانهای انسانی ترد و
شكننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین
كار ممكن است كه می توانی انجام دهی.
وقتی كسی
تو را تحقیر كرد به تو می آموزد كه هیچ دو نفری مثل هم
نیستند. اگر با مردمی مواجه شدی
كه با تو فرق داشتند، از
ظاهر وعمل آنها در موردشان قضاوت نكن به كنه و اصل آنها
رخنه كن و آنگاه
از قلبت نظر سنجی كن . وقتی كسی قلب تو را
شكست به تو می آموزد كه دوست داشتن همیشه این معنی
را نمی
دهد كه شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این
وجود به عشق پشت نكن چون وقتی
شخص مناسبت را یافتی آرامش و
لذتی را كه او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات
را مبدل
به نیك فرجامی خواهد كرد.
وقتی كسی با
تو دشمنی كرد به تو می آموزد كه هر كسی ممكن است اشتباه
كند در این لحظه بهترین كاری كه می توانی انجام دهی این
است كه آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنمایی عفو كنی، بخشیدن
كسانی كه باعث آزار شما می شوند مشكل ترین كاری است كه می
توان انجام داد.
وقتی كسی را كه دوست داشتی به
تو خیانت می كند به تو می آموزد تا مقاوم نبودن در برابر
وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم
باشید كه اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را میگیرید.
وقتی كسی تو را فریب می دهد به تو می آموزد كه حرص و آز
ریشه در بدبختی دارد.
از ته دل آرزو كن تا
رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست كه خواسته
هایت چقدر بزرگ باشند.
به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز
اجازه نده تا وسواس فكری بر اهدافت پیروز گردد. فكرهای
منفی را در
تله مثبت اندیشی نابود كن .
وقتی
كسی تو را مسخره می كند به تو می آموزد كه هیچ شخصی كامل
نیست.
مردم را با شایستگی هایی كه دارند بپذیر
و كم و كاستی هایشان را تحمل كن.
هرگز شخصی را
بخاطر عیوبی كه قادر به كنترل آن نیست از خود طرد مكن .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:32  توسط مینا
|
کاش وقتی
هجده سالم بود کسی این مسائل را به من میگفت!
امروز
داشتم در کافی شاپ مورد علاقه ام کتابی میخواندم که یک
جوان 18 ساله کنارم نشست و گفت، "کتاب خوبیه، نه؟" و از
آنجا بود که شروع کردیم به حرف زدن.
گفت که چند هفته دیگر از دبیرستان فارغ
التحصیل
میشود و بعد میخواهد بلافاصله از پاییز دانشگاهش را شروع
کند. گفت، "اما نمیدانم میخواهم با زندگیم چه بکنم. الان
فقط دارم با جریان پیش میروم."
و بعد،
با اشتیاق و با چشمانی صادق شروع کرد از من سوال کردن:
* "تو
چکار میکنی، شغلت چیه؟"
* "کی و
چطور تصمیم گرفتی که این کار را انتخاب کنی؟"
* "چرا
این را انتخاب کردی؟ چرا کارهای دیگر نکردی؟"
* "چیزی
بوده که دوست داشته باشی جور دیگهای انجامش میدادی؟"
و ....
سوال
هایش را تاجایی که میتوانستم جواب دادم و سعی کردم با
توجه به وقتی که داشتم خوب نصیحتش کنم. و بعد از یک ساعتی
حرف زدن، از من تشکر کرد و رفت.
در راه
برگشت به خانه متوجه شدم که بحثی که با آن جوان داشتم برای
خودم بسیار نوستالژیک بود. او 10 سال پیش من را به یادم
آورد. به خاطر همین دوباره به سوالهای او فکر کردم و به
چیزهایی فکر کردم که امروز افسوس میخورم یک نفر وقتی 18
سالم بود به من میگفت.
بعد آن
را یک قدم جلوتر بردم و به همه چیزهایی فکر کردم که اگه
میتوانستم زمان را به عقب و به 18 سالگیم برگردانم دوست
داشتم به خودم بگویم و خودم را نصیحت کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:21  توسط مینا
|
تا به حال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید
واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو
مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و
فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک
اند
و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و
مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما
حوصله
5
دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي
مردم مصيبت ديده،
چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار
کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني
رو
توي کاخها مي سازن.
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 10:20  توسط مینا
|
دلهره هایت را
گوشه ای فراموش شدنی
پنهان کن
تکیه گاهی هست نزدیک تر از یک نفـــس...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 14:1  توسط مینا
|
دلـــتنــگــے يعــنــے روبـــروے دريـــا ايـــستــاده بآشـــےولے خـــاطـــره ے يــک خيـــابـــون خفـــت كنــــه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:58  توسط مینا
|
دلـــتنــگــے يعــنــے روبـــروے دريـــا ايـــستــاده بآشـــےولے خـــاطـــره ے يــک خيـــابـــون خفـــت كنــــه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:58  توسط مینا
|
خداوندا
دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن
تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم . . .
.
.
.
خدایا
عجب از آدمی، که نشانههایت را میبیند و انکارت میکند
و عجب از تو که انکارش را میبینی و مهربانی میکنی . . .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:57  توسط مینا
|
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از
مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک
مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به
هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه
نمی شوند که
آن قدرخسته شده اند که شاید
نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان
خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به
مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که
از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر
رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می
شود و فقط او می ماند و یک
آن
وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی
تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی
لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست
نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به
اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها
را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه
خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و
وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر
دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان
بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا
بتوانیم دردلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ دراز
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:6  توسط مینا
|
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:11  توسط مینا
|

راز
موفقیت ...
*مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست.
سقراط به او گفت، "فردا به کنار
نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."
صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به
کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی
کند. جوان با او به راه
افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر
پیش رفتند تا آب به زیر چانهء
آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش کرد خود
را رها
کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که
او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر
آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست
خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود
که نفسی بس عمیق کشید و هوا را
به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر
آب که بودی، چه چیز را بیش
از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق
هوا را داشتی موفقیت را مشتاق
بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز
دیگر ندارد."
*
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 9:49  توسط مینا
|
همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز میکنید از جذب کردن و بلعیدن حرفهای مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرفهایی که به نظر خودتان صحیح نمیآید و چرند است، ذهنتان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.
اگر دلخورید بیان کنید. اگر میترسید ترستان را به زبان بیاورید. گریه دارید؟ گریه کنید. ناراحتی ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی، تنگی نفس، خارشِ تن. می شود دسیسه چینی و بهانه جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.
نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه، با لبخند معنی دار، با کنایه،با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهره تان را، اندامتان را. آشتی با خود آغاز زندگی ست
از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتنگاه برای بعضی میشود همه ی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود می نشینند و هیچ چیز هم تغییر نمیکند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذابتر از زمان حال نیست.
از خودتان به اندازهی توانایی تان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد توانایی تان را بشناسید.
بیشتر ما حد توانایی خود را نمیشناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر میرویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشته ایم، زود دچار خستگی و دلزدگی میشویم.
آدم گاهی میرود توی نقشهایی که نقش واقعی خودش نیستند و از من واقعی اش خیلی فاصله گرفته اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره ی کسی را ببینید که از شما سوال میکند:
راستی تو کی هستی؟
اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید. اتفاقی نمیافتد. عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید.
هرچه هست و میماند عشق است و دیگر هیچ. " ناراحتي را نبلعيد..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:5  توسط مینا
|
من ازین نوشته واقعا خوشم اومد...
از زشت رویی پرسیدند :
آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟
گفت : در صف کمال
.
اگر کسی به تو لبخند نمیزند علت را در لبان بسته خود جستجو کن
.
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است
.
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست
.
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن
و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن
.
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید
.
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد
.
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار
.
وقتی تنها شدی بدان که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
.
یادت باشه که :
در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی
.
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
.
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند
.
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 8:20  توسط مینا
|
مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:25  توسط مینا
|
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:9  توسط مینا
|

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:5  توسط مینا
|
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
.
.
.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
.
.
.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
.
.
.
عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن
..
.
.
عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد
.
.
.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
.
.
.
عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
.
.
.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
.
.
.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
.
.
.
.عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
.
.
.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشن
.
.
.
در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
.
.
.
دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز اس
از جنس این عالم نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 11:56  توسط مینا
|
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...
برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!
چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي
بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم
و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:36  توسط مینا
|
منم و رنگ کبود غم ها آسمانی که در آن جوجه ی مهر، روی دوش دو کبوتر خواب است و حیاطی که از آن بوی تنهایی من می آید و نسیم خنکی که از آن سوی غروب می وزد بر لب حوض روی دیوار ترک خورده ی دل پیچک خانه ی ما سبز سبز است، ولی لا به لای گره انبوهش، برگ زردی ست که پیغام حقیقت دارد مثل یک پیک غریب، قاصد پاییز است. باز هم پاییز است فصل تهایی من، فصل تکثیر علایق در غم فصل خاکستری خاطره ها فصل تبعید نسیم فصل روییدن خار حسرت باز هم خاطره ها، باز هم یاد اقاقی بودن یاد آن زورق مهر، بین امواج تماشایی عشق که شبی بین طوفان زمان مدفون شد یاد آن خاطره ها، باز هم...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط مینا
|
آخ که هنوز پر است در خانه مان عطر گل سنبل یا سیری که به پاس عید سنبل شده است و من می شنوم صدای اسکناسی را کسی خواهدش عیدی دهد بر من منِ کودکی که بزرگی را می ستایید حال دگر غرق کودکیست و غرق در مَن و مَن هایش مانده در حسرت دیروزها... ماهی قرمز تنگ شیشه ای میبینم که هنوز زنده است و گویدم تمام نشده این عید بزرگ که این بی زبان را هم باورش سخت است سوخت آن همه خاطره در آنی همچو ققنوس خیال...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط مینا
|
باران چه بی احساس بود انگار نه انگار از آسمان میامد انگار اصلا از غم و درد آسمان نبود،كه به سوی زمین میامد زیر سقف سیاه شب آهسته قدم زدم سنگینیه آسمان را حس میكردم ولی بارانش احساس نداشت زیر همان باران قسم خوردم ، من همچون آن بی احساس شوم ایستادم قطره ای گوشه لبم ، شوریش را احساس كردم اشك های من هم بی احساس بودن ولی بی قرار....
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:55  توسط مینا
|